كلبـــــــــه ی اسرار

آيـــدا آنجـــــلا

سلام

 

آیدا عروس شده

 

سال نو همگی مبارک

 

سال جدید زندگی جدید همراه با عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 17:53  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

 

 

 

سال نو بر همه مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:0  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

 

 

تعطیل شد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:1  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

 

عشق من جز غم دلواپسی نیست

آخه قلبم مثل قلب کسی نیست

تو به تصویری چه کودکانه دلباخته ای

منو اون جوری که در باور خود ساخته ای

تو به نقشی که چه دور از من

عکس ماهه توی آب روشن

تو یه رویایی مثه بیداری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 10:27  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

غربت...

 

غربت آن نيست که تنها باشي فارق از فتنه فردا باشي غربت آن است چون قطره آب تشنه ديدن دريا

باشي غربت آن است که مثل من و دل در ميان همه کس تک و تنها باشي.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:38  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

خدایا...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:27  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

 

در این قفس که ندیدم به غیر تنهایی

مرا چکار به عاشق شدن به شیدایی

                                                            به ریسمان حقیقت چگونه آویزم

                                                           من آن خیال پرست همیشه رویایی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 10:38  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

آیدا برگشته...

سلام

آیدا از مشهد برگشته

واسه همه دعا کردم                    

به خصوص واسه دل جوونا

بازم اومدم تا بنویسم

از دل تنگ خودم بنویسم

                   

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 17:0  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

سلام

آیدا آنجلا به مدت یک هفته با بچه های دانشگاه داره میره مشهد واسه همتون دعا می کنه

پس تا هفته آینده که باز آیدا برگرده                     بای بای

 

 

راستی ازنظرهایی که میدین ممنون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:59  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

اگه تونستی اینطوری عاشق باشی برگرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 17:32  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

 

* چند روزی هست که می خواهم بنویسم اما
بی حوصلگی و رخوت ، شاید به خاطر دلمشغولی های زندگی

بدجور فرصتامو ازم گرفته

نزدیک دو ماه از پاییز هم گذشت

مثل برق ، مثل باد
به همین سادگی ... * نه اینکه فکر کنی چیزی برای نوشتن نیست ها ... نه
هست ، فراوان و جسته گریخته

اما گاهی ، رخوت ، چنان در من نفوذ می کند
که درمانی برایش نیست جز خزیدن زیر گرمای لحاف

و زانو را در شکم حایل کردن

و به یاد روزهای نارس بودن ، خوابیدن
و گاهی وقت ها هم ، نیمه خواب نیمه بیدار

سرک می کشم زیر تخت

تا ببینم کسی آن زیر مخفی نشده باشد

هنوز که هنوزاست این عادت کودکی با من مانده

شاید روزی در همین سرک کشیدن ها

با جن نري رفیق شدم
....
خدا را چه دیدی ؟!؟
* دیروز به این فکر می کردم که اگر تنهایی هر آدمی شکل فیزیکی میگرفت

و یکی میشد شبیه خودش
آنوقت من و مثلا تنهایی ام وقتی خیلی دلمان می گرفت با هم قهر می کردیم

آنقدر قهر می کردیم تا یکی پیدا شود آشتیمان دهد

آنوقت کسی که مارا آشتی میداد با تنهایی اش میشد دوست مشترک من و تنهایی ام
بعد تنهای من با او دوست میشد و تنهایی او با من
اینطوری نصف من پیش او بود و نصف او پیش من

بعد ... بگذریم , اصلا هیچی . * توی روزنامه خوندم
بین همه حیوانات ، گرگ ها نسبت به زندگی دو نفره با همسرشون وفادارترینن

طوری که تا آخرین روزهای عمرشون به هم وفادار می مونن و همدیگه رو حتی در سخت ترین شرایط ترک نمی کنن
گرگ ها ، در عین بی رحمی و وحشی بودنشون ، مظهر عشقن و وفاداری
و آدم ها ...

و ضمنا خوندم ، مگس ها همه چیز رو به صورت آهسته و اسلوموشن می بینن
به این فکر کردم که بیچاره مگس ، وقتی معشوقش ترکش می کنه

چقدر باید زجر بکشه ، مخصوصا وقتی که اون از دور ، دستشو براش تکون میده و میگه :

خ .. د ... ااا ... ح ... ا ..... ف ... ظ * چند تا بو هست که خیلی دوستشان دارم

بوی ریحان تازه

و بوی خاک باران خورده و هندوانه سرد و دود آتشی که از دور بیاید !
و همینطور بوی چسب رازی و کاغذ کتاب های قدیمی و گل اقاقیا

و بوی ادکلن پوران هوم و کرم دست و صورت نیوا
بوها خاطرات سیال ذهن منجمد آدم ها هستند
. * این شعر زیبا رو از کتاب دریا در من شهریار قنبری انتخاب کردم , خیلی زیباست :

منو از پشت دیوار صدا میکردی , نگو نه

یه جور خوبی به من نیگا میکردی , نگو نه
جای پای ما دو تا از تو کوچه پاک نمی شد
کوچه رو از اسممون سیا میکردی , نگو نه
چه روزایی ، چه روزای خوبی داشتیم

کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم

زیر بارون می دیدم که چتر تو دست منه

آخه دوست نداشتی بارون به تنم دس بزنه
بازیمون بود بازی عروس دومادی ، نگو نه

به من انگشتر کاغذی میدادی ، نگو نه
چه روزایی ، چه روزای خوبی داشتیم
کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم

تو همون کوچه نه جای پای تو مونده نه من

بچه ها می خوان که مثل ما عروس دوماد بشن
اما من دوست ندارم عروسیشون سر بگیره

چون نمی خوام مثل من وقتی بزرگ شدن بگن :

چه روزایی , چه روزای خوبی داشتیم
کاش اونا رو تو کوچه جا نمی ذاشتیم .... * وقتی آدم ها همدیگر را برای اثبات بودن خویش می خواهند ،

خدا چه غریبانه برگ های زرد پاییزی را به دست باد می سپارد
شاید هنوز فکر می کند : برگ درختان سبز در نظر هوشیار
..........


*
من به چیزی فکر می کنم

وقتی که به تو سلام می کنم

و تو , به چیز دیگری فکر می کنی ، وقتی جواب سلامم را می دهی

در تمام مدتی که حرف می زنم

به چیزی فکر می کنم

و در تمام مدتی که گوش می دهی

به چیز دیگری می اندیشی

لحظه خداحافظی

من به چیزی فکر می کنم

و وقتی تو از دور برایم دست تکان می دهی

به چیز دیگری فکر می کنی

موقعی که فرسنگ ها از هم دور می شویم

تو به چیزی فکر می کنی

و من به چیز دیگری

و بعد ها ، بعد از مرگمان

کسی خواهد فهمید آیا

که تو به این فکر میکردی

که من چرا دست هایت را در دستانم نمی گیرم و تو را در گرمایشان شریک نمی کنم

و من به این فکر می کردم که

تو چقدر سرد به نظر می رسی .... * در زندگی , اشتباهات زیادی کرده ام
اشتباهاتی که گاهی مدام , سایه اش را در کنارم حس می کنم
دل هایی را شکسته ام ,
که صدای شکسته شدنشان را , و پژواکش را در خودم , دائما , به وضوح , می شنوم

چیزهایی را ندیده به حال خود رها کرده ام

که تصویرشان را , مدام , در حرکت پیوسته ام , می بینم
و دردهایی را درمان نبوده ام

که دردش را , ممتد و سنگین , در تمامی زندگی ام , احساس می کنم

و شیطان در کنارم , دلداری ام می دهد که : - انسان ، جائز الخطاست .... * و در آخر : (( شگفتا ،

وقتی که بود نمیدیدم

وقتی می خواند نمی شنیدم

وقتی دیدم ، که نبود ،
وقتی شنیدم ، که نخواند ،
چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و میخواند و مینالد ، تشنه آتش باشی و نه آب ،
و چشمه که خشکید ، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت

و در خود گداخت ، و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه آب گردی و نه آتش ، و بعد ، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود ، از غم نبودن تو میگداخت .

( گزیده از کتاب کویر استاد شریعتی )
*
تا بعد ... ( اگر باشد
... )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 17:28  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

بیا با دیده ی خوش بینی به دنیا بنگریم غصه را رها کنیم مژده شادی آوریم

بیا به قشنگی های زندگی نظر کنیم روی بار آرزو به شهر عشق سفر کنیم

بیا از هر چی غمه فرار کنیم بیا پاییز دل و بهار کنیم

لحظه های عمر ما زود گذره با یه چشم به هم زدن می گذره

پس چه خندون چه گریون داره می گذره عمر

خودت رو نرنجون به کامت باشه دنیا

بیا شکست و باور نکنیم گلای امیدو پرپر نکنیم

بیا سرنوشت بسازیم واسه هم نخوریم غصه برای بیش و کم

دنیا وفا نداره چشمش حیا نداره با همه نارفیقه ما وشما نداره

اگه به روش بخندی به روی تو می خنده وگرنه تیره روزی چون و چرا نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 15:52  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

من می توانم...

می توانم قلبی داشته باشم مانند آينه پاک و صاف که نوانيت عشق الهی در آن تجلی کند

می توانم همه نوع بشر از هر رنگ و زبان و نژادی را دوست داشته باشم

زيرا آنها مخلوق معشوق روحانی من هستند می توانم غم ها را فراموش کنم و آماده حل مشکلات باشم

می توانم آنقدر قلبم را سرشار از عشق کنم که ديگر جايی برای کدورت و دلخوری نماند

می توانم به خاطر همه آن چيزهايی که خداوند مهربانم به من عطا کرده سپاسگزار باشم

می توانم صادق ترين و مهربان ترين فرد روی زمين باشم

می توانم در مسير رسيدن به کمال و ترقی تنها به هدف خود ناظر باشم و نه به ديگران

می توانم هر گاه نياز به مدد الهی داشتم دستم را به سوی آن دلبر يکتا بلند کنم و از صميم قلب تنها او را

صدا بزنم

می توانم به آنچه که خداوند برايم در نظر گرفته راضی باشم

می توانم با محبت خالصانه ، قلب پدرم ، مادرم ، خواهرم وبرادرم و همه اطرافيانم را شاد و مسرور کنم

می توانم در تصميم گيری هايم از استاد بزرگ يعنی تجربه کمک بگيرم

می توانم خالص ترين و پاک ترين شوم و بدون توجه به اوضاع کنونی عالم اينگونه باقی بمانم

می توانم با دعا و مناجات خالصانه به سوی درگاه الهی حقيقت را بيابم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:27  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

تولد آیدا مبارک

 

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک یه قلب

عاشق با یه حس بیقرار و کوچک فقط می خواد بهت بگه          

 

                                         آیدا خانم تولد مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 8:19  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

خداحافظ

از اینجا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم

قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

موندن هرگز خداحافظ

دیگه میرم

اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلبم وااااااااااااااااای

ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من

من میمیرم دیگه میرم

خداحافظ دیگه رفتم پایان ثانیه منم

هرجایی ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم

حتی نشد واسه یه بار من بدی هاتو خوب کنم

خورشیدو کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم

 دل میسوزه ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم

هیچی نمونده از دلم خاکستر تو آتیشم

ریزه ریزه دل میسوزه

خسته شدم دلم گرفته این روزا

بهونه کرده تو صدام

بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام

عاشق بودم خسته شدم

خسته شدم دیگه میرم گریه نکن

دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم

درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:24  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

دلم گرفته

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری

کوه غصه ها رو سینه ی من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمر که در به درم

حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم

برگه ی تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 15:53  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

خیال کردم یه عمر با من می مونه

گمون کردم واسم یه همزبونه

نگفته بود پی یه عشق دیگه ست

تا تحقیر بشم و دل بسوزونه

نگفت به فکر فرصتی دوبارست

برای دل بریدن فکر چارست

نگفت به فکر تحقیر نگاهام

شکستن غروری پاره پاره ست

حالا به مرگ من راضی نمی شه

می خواد جون بکنم واسش همیشه

به اون ظالم بگین نفرین این دل

تا زنده ام به راه زندگیشه

درسته کولی و بی کس و کارم

ولی واسه خودم خدایی دارم

برای دیدن روز عذابت دارم ثانیه ها رو می شمارم
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:25  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

 

دوست داشتن هميشه گفتن نيست گاه سكوت است و گاه نگاه...!!اين درد مشترك ماست كه گاهي

نمي توانيم حتي در چشمان هم نگاه كنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:35  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

 

مي توان در كوچه هاي زندگي پاسخ لبخند را با ياس داد مي توان جاي غروب عشق را به طلوع ساده

احساس داد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 8:44  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

تولد...

                                               

 

                            مادرم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 9:25  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

عشق آیدا پائیز

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 8:56  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

بازم از یه بی نام و نشان

تو دیوونه رفتی یه شب بی نشونه

تو خواستی که قلبم پریشون بمونه

واست گریه من دیگه بی امونه

دل از درد عشقت یه دریای خونه

می خوام با تو باشم هنوز عاشقونه

ولی نازنینم چگونه چگونه چگونه چگونه

من از سبزه سبزم ولی خسته خسته

من از شهر عشقم ولی دل شکسته

می گفتم یه ابری یه همرنگ بارون

یه بارون رحمت واسه سبزه زارون

می خواستم بگم من که عاشق ترینم

تو فرصت ندادی تو فرصت ندادی

حقیقت جه تلخه جه تلخ شکستن

حقیقت همینه که رفتی تو بی من
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:6  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

مهربانم

 

بیستمین پاییز زندگیت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 8:43  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

از یه آشنا...

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می افتم

به تو گفتم خودمو می کشم و پر میزنم تو آسمونها

بگو گفتم یا نگفتم

به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشماتم تنهام گذاشتن

حالا من موندم و اشک و بغض و آه و عکس پاره تو و من

بگو گفتم یا نگفتم

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره

حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره

دیگه جون نداره دستام آخر قصه رسیده

عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 8:10  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یارو یا یار به من

یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 8:30  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

 

اگه ميدونستي که چقدر تنهام برام اشک ميريختي اما اگه ميدونستي که چقدر اشک ميريزم هيچوقت

تنهام نميزاشتي

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 17:30  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

 

روز وهر شب خود را ملامت ميکنم که چرا اجازه دادم که ارزشت را بفهمي چون تا فهميدي مرا تنها

گذاشتي هر چه بر من گذشت حقم بود من از اين بيشتر سزاوارم تو گناهي نداري اي زيبا مرگ بر من كه

    دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 9:7  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

آدما ای آدما!

آدما اي آدما!

             توي دنياي شما!

                      يكي هست كه حرف داره

                                             ازشما وباشما

يكي هست مي خواد بگه

                       دنيا خيلي بي وفاست

                                          با همه نامرديهاش

                                                         هنوزم پراز جفاست

تواز كدوم جاده مي ياي

                       اهل كدوم قبيله اي

                                       تـوي تنهاي غريب

                                                    چطوربه من رسيده اي

اي با دلم درد آشنا

                    چه ساكتي و بي صدا

                                 حرفي بزن چيزي بگو

                                               ازروزگاروآدمـــــــــا

گفتي به من كه زندگي

                         دردوغم سرتاسر

                                         آخرشم مرگ آدم

                                                      خاك سرزيرسرش

گفتي به من كه زجرودرد

                      روي دل خسته وسرد

                                    عادت شده تو اين روزا

                                                      نمي كنه سينه رو ترك

گفتم بيا داد بزنيم

                 مردونگي شعار شده

                                      رفاقت بين آدما

                                                  مرده و افسانه شده

اي آدما كاري كنيم

                                           عشق پژمرده شده

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:26  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 10:58  توسط آیدا آنجلای مهربون  | 

 

اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می

کند

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 10:8  توسط آیدا آنجلای مهربون  |